یادداشت «در لزوم بازنگری در تعریف طبقه متوسط ایران» تلاش کرد تا زاویه نگاه متفاوتی برای تشخیص «طبقه متوسط شهری» ایران پیشنهاد دهد. زاویه نگاهی که معیار قضاوت خود را به جای «اقتصاد»، بر پایه «فرهنگ» بنا میکند. حال میخواهم به یک پرسش قدیمی بپردازم تا ببینیم که آیا این تغییر زاویه نگاه به «طبقه متوسط» میتواند بهبودی در وضعیت تحلیلی ما ایجاد کند. پرسش این است: خاستگاه اصلاحات در جامعه ایرانی کجاست؟
نقایص تعریف قدیمی در تحلیل رویدادهای جامعه
میدانیم که بنابر تعاریف کلاسیک «طبقه متوسط اقتصادی»، انتظار میرود که این طبقه خاستگاه و سردمدار جریان اصلاحات باشد، اما نتایج سه دوره از رقابتهای ریاستجمهوری ایران نشانههای متفاوتی به دست میدهد. میدانیم که در سال ۷6، آقای خاتمی به عنوان نماد جریان اصلاحات، بالاترین درصد آرای خود را در استان کردستان (یکی از محرومترین استانهای کشور) و نه استان تهران (یعنی جایی که انتظار میرود طبقه متوسط شهری بیشتری رشد را داشته باشد) کسب کرد. نتایج انتخابات دو دورههای ۸۴ و 9۲ از این هم دقیقتر و جذابتر هستند.
اگر نتایج دور اول انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۴ را به صورت مجزا بر روی سه گروه شهرستانهای کوچک، متوسط و بزرگ بررسی کنیم به نتایج زیر میرسیم: (این آمار از صفحه ویکیپدیا+ اخذ شدهاند)
۱- در شهرستانهای کوچک به طور متوسط در ۲۰۰ شهرستان کوچک کروبی (۲۲٫۲ درصد)، هاشمی (۲۱٫۲ درصد)، معین (۱۵٫۳ درصد)، احمدی نژاد(۱۵ درصد) و قالیباف (۱۴٫۴ درصد) به ترتیب رتبههای اول تا پنجم را کسب کردهاند. کروبی و معین به طور متوسط در شهرستانهای با اکثریت روستایی رای بالاتری در مقایسه با شهرستانهای با اکثریت شهری به دست آوردهاند. این نسبت برای هاشمی و قالیباف تفاوت قابل توجهی بین نقاط شهری و روستایی در شهرستانهای کوچک ندارد. لیکن آرای محمود احمدی نژاد در نقاط شهری به مراتب بیشتر از نقاط روستایی است.
۲- در شهرستانهای متوسط به طور میانگین کروبی (۲۲٫۷ درصد)، هاشمی (۲۱٫۵ درصد)، احمدی نژاد (۱۶٫۲ درصد)، معین (۱۶٫۱ درصد) و قالیباف(۱۵٫۵ درصد) به ترتیب رتبههای اول تا پنجم را داشتهاند.
۳- در شهرستانهای بزرگ کشور احمدی نژاد (۲۴٫۸ درصد)، هاشمی (۲۲٫۷ درصد)، قالیباف (۱۵٫۵ درصد)، کروبی (۱۳٫۸ درصد) و معین (۱۳٫۲ درصد) از آرا را به خود اختصاص دادند.
آشکارا قابل مشاهده است که هرچه از جانب شهرستانهای کوچک و هرم جمعیت روستایی به سمت شهرهای بزرگ حرکت میکنیم، به جای آنکه آرای نامزدهای جریان اصلاحطلب افزایش پیدا کند، این جریان راست سنتی و حتی راست افراطی است که آرای بیشتری را به خود اختصاص میدهد، تا جایی که در نهایت احمدینژاد نماینده منتخب اهالی تهران میشود و «معین» نماینده منتخب اهالی سیستان و بلوچستان!
همین روند آرا در سال 9۲ بار دیگر تکرار شد. یعنی آقای روحانی، در سه کلانشهر اول کشور آرایی زیر میانگین کلی آرای خود کسب کرد. تنها نامزدی که مورد حمایت جریان اصلاحطلب یا تحولخواه قرار گرفت در تهران ۴۴ درصد، در اصفهان ۴۷ درصد و در مشهد تنها ۳۸ درصد آرا را به خود اختصاص داد. یعنی اگر فقط همین کلانشهرها مرجع انتخابات بودند، روحانی دستکم در دوره اول به پیروزی نمیرسید، اما وضعیت در شهرستانهای کوچک به کلی متفاوت بود. در شهرستانهای «پیرانشهر، مهاباد، سقز، بانه، بستک و خمیر» روحانی بیش از ۸۰ درصد آرا را به خود اختصاص داد و در «بندر گز، سیرجان، مهمیز، صدوق و بافق» چیزی بین ۷۰ تا ۸۰ درصد آرا را کسب کرد تا در نهایت به مدد این مناطق غالبا محروم بتواند در همان دور نخست پیروز انتخابات شود. (جدول کامل توزیع آرای انتخابات 9۲ را از اینجا+ ببینید)
چالش پیش روی تحلیل کلاسیک طبقه متوسط کاملا آشکار است. اگر بخواهیم همان تعریف قدیمی «طبقه متوسط»، بر پایه ملاک اقتصادی را به رسمیت بشناسیم، پس چه جوابی در پاسخ به آرای اصلاحطلبانه روستاها و شهرستانهای کوچک در برابر آرای تماما محافظهکارانه کلانشهرهای پیشرفته و ثروتمند وجود دارد؟
مشکل همچنان در تعریف اشتباه طبقه متوسط ایران است
همانگونه که در یادداشت پیشین(+) اشاره شد، ویژگی نفتی اقتصاد کشور و پیدایش دولت رانتیر، روند طبیعی رشد طبقه متوسط کشور را مختل کرده است. بدین ترتیب، در کشور ما، آن گروهی میتواند به رشد اقتصادی دست یافته و از امتیازات نزدیکی به پول نفت بهره ببرند، که ارادت، وابستگی و سرسپردگی خود به ساختار حکومتی را چه در واقع و چه در سطح «تظاهر و ریا» حفظ کند. به نسبت کاهش این وابستگی به هسته حکومت، امکان نزدیکی به سفره نفت، به عنوان بزرگترین ثروت موجود در کشور هم کاهش مییابد. نتیجه آنکه محرومترین مناطق کشور، غالبا همان مناطقی هستند که به هر دلیل از وابستگی و هماهنگی با گفتمان غالب حکومتی دور ماندهاند.
«طبقه متوسط فرهنگی»، عنوانی است که میتوان برای توصیف این بخش از جامعه به کار برد که هژمونی گفتمان حکومتی را نپذیرفتهاند و به آن وابسته نشدهاند و لذا آمادگی ایجاد تغییر در آن را دارند. این دوری از هژمونی گفتمان حاکم و به تبع آن دوری از سفره نفت میتواند عوامل متفاوتی داشته باشد. برای مثال، اقلیتهای مذهبی، به ویژه اهل سنت که جمعیت بزرگی از جامعه ایرانی را تشکیل میدهند از اساس امکان پیوند ایدئولوژیک با هسته قدرت را ندارند. نتیجه آنکه میبینیم همواره در محرومیت اقتصادی به سر میبرند و البته همواره خاستگاه اصلی و قاطعترین پایگاه آرای جریان اصلاحات بودهاند.
در هر صورت باید در نظر گرفت که نسبت وابستگی به پول نفت و مشاغل و مسوولیتهای دولتی-حکومتی، هرچند با منافع اقتصادی ایرانیان رابطه مستقیم دارد، اما با امکان تحولخواهی آنان معکوس پیدا میکند. نتیجه آنکه نمیتوان طبقه متوسط ایرانی، به معنای خاستگاه اصلی جریان تحولخواه و اصلاحطلب را با معیارهای کلاسیک اقتصادی تعریف کرد و به نتیجه مورد انتظار رسید. خاستگاه اصلاحات ایرانی در بخشهایی از جامعه است که هرچه بیشتر توانستهاند از وابستگی اقتصادی به حاکمیت مصون بمانند و استقلال خود را از گفتمان ایدئولوژیک آن حفظ کنند. این طبقات اجتماعی را، بجز لایه نازک نخبگان شهری، به صورت معمول باید در استانهای حاشیهای، شهرستانهای کمتر توسعه یافته و حتی جوامع روستایی کشور جست و جو کرد.
No comments:
Post a Comment